براستی تو کیستی؟
از آن دم که می آید به یادم
از او دارم من، هر چه دارم
بخود می گویم اینرا من دمادم
که باشد مرا در یاد، تا عمر دارم
تو ای الماس نایاب من در زندگانی
که بودی در کنارم با تمام بی نیازی
خدا داند که تو در قلبت چه داری
که ماندم من در حیرت آن مهربانی
تو لایق بهشتی، زیرا که زر سرشتی
تو هدیه خدائی، زیرا که بی قیاسی
تو مژده وصالی، وقتی که در نمازی
تو سر ز هر مثالی، زیرا که عشق نابی
براستی با این همه اوصاف تو کیستی؟
تو فقط میتوانی مادرم باشی
چگونه زبان از وصف تو عاجز است.چگونه چشم را توان نگریستن به چشمانت نیست.چگونه دستهای لرزان ناتوان از گرفتن دستان پینه بسته ات است.چگونه پاها را یارای ایستادن درکنار جایگاه تو نیست.
آنقدر تو مهربانی که شرمم می آید از قیاس تو به چیزی
آنقدر تو عزیزی که قسم عزیزترین کس یعنی قسم به تو
آنقدر تو پاکی که آب زلال از رویت مانده شرمنده
و چقدر من غفلت کردم که در ادای دینم به تو
تقدیم به مادر عزیز تر از جانم
خدایا می دانم که هر دعایی برای ستایش عظمت مقام مادر عاجز است. پس فقط میتوانم بگویم که او را سلامت بدار و مرا غلام درگاه او تا مدام اذن زندگی دارم...
{ از شبهه ترانه های خودم }
|
+| نوشته شده توسط
مازیار احمدی در جمعه بیست و یکم تیر 1387
|